خرید بک لینک
انگار وسط یک آشوب بزرگ نشستهام. در دل کائوس. هر لحظه موج زمان و مکان اتفاقی را رقم میزند که هم دلهرهآور است و هم بیتکرار، مثل مرگ. انگار مرگ شانهبهشانهیمان نشسته. هر لحظه شاید بپرسد که آمادهای؟ یا نه اصلاً سؤال هم نمیپرسد. دستت را میگیرد و میبرد. به پسرعمهام فکر میکنم. به سیل عظیمی که ا

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 3:05

نمیدانم چرا دارم گریه میکنم. پر از یأس شدهام. نمیتوانم یک قدم به جلو و یا به عقب بردارم. دلم میخواهد خدا به همان سادگی که کلمه را گفت و انسان موجود شد، حالا بشکنی بزند و من از جایی که هستم محو شوم. مثل خرگوشی به کلاه شعبدهباز برگردم. توی تاریکی عقربههای ساعت را پیدا میکنم. یک و چهل دقیقه بام

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 15:16

دیروز توی مترو دعوا شد. زن شماره یک به مرد فروشنده گفت اینجا واگن بانوان است و جای شما نیست. مرد فروشنده گفت من دو شب توی بازداشتگاه خوابیدهام. توی دهن مأمور هم زدهام، حالا یک ضعیفه به من میگوید نیا اینجا؟! از همین دیالوگ بود که بازوهای مرد و آن هیکل درشت و اخمهای درهم گرهکردهاش در برابرم

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 4:00

آن روز پدرت هنوز اتصالش با دنیا قطع نشده بود. هنوز میتوانست حرف بزند. پیراهن کرم رنگ را که خواست بپوشد دستش در هوا به دنبال آستین بود. دکمهها را با هم بستیم. یقهاش را صاف کردم. جورابهابش را به سر پنجهی پاهایش کشیدم و خودش در آرامش انسانی نزدیک به مرگ آنها را پوشید. آهسته تا جلوی در رفتیم. خستگی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 16:41

هر کدام داشتیم درباره تجربه خودکشی ناموفق حرف میزدیم. اصلاً یادم نیست از کجا به این موضوع رسیدیم. شاید از همینگوی گفته بودیم. یکیمان گفت که در کودکی همیشه چاقو را روی شکمش فشار میداده. میگفت زندگی سختی داشته و دعا میکرده بمیرد. از بازماندههای جنگ بودهاند و آواره. یکیمان گفت در شانزده سالگی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی