آن روز پدرت هنوز اتصالش با دنیا قطع نشده بود. هنوز میتوانست حرف بزند. پیراهن کرم رنگ را که خواست بپوشد دستش در هوا به دنبال آستین بود. دکمهها را با هم بستیم. یقهاش را صاف کردم. جورابهابش را به سر پنجهی پاهایش کشیدم و خودش در آرامش انسانی نزدیک به مرگ آنها را پوشید. آهسته تا جلوی در رفتیم. خستگی
برچسب:
نویسنده: هستی اسدیپور
تاريخ: جمعه
6 مرداد
1396 ساعت: 16:41